ღღسارینا پرنده ی کوچک خوشبختیღღ
بچه هام با این روال کاری من و بابا یا مدرسه بودن یا خونه " شیفت سارینا همیشه ثابت عصر هست .تا بتونه با آرامش بخوابه و عصر رو در مهد بگذرونه.باید بین کارها میومدم دخمل رو صبحانه میدادم اماده میکردم برای مهد .بچه های همکار برای تحویل سرویس کمک بزرگی بودن .عصرم با داداش میومدن خونه از خودشون پذیرایی میکردن تا شب ما گیج و خسته میفتادیم تا روز بعد . مشکل بعدی سرماخوردگی و سه روز تب خانمی بود که بین این همه کار تنها چیزی بود که کم داشتم .به اصرار بابا یه هفته ای مهد رفتن تعطیل شد تا سلامت خانم برگرده .تو این مدت ویندوز کامپیوترم باید عوض میشد و فرصتی برای این کار نبود تا الان که در خدمت شما هستیم .فکر میکنم برای غیبت یک ماهمون اینا کافی باشه نه؟ هفته ی گذشته عروسی پسر خاله ی بابام دعوت بودیم .آخرین روزهای برگذاری مراسم جشن تا قبل از محرم .این روزها از شلوغ ترن ایام در کار ماست و دو ماه محرم وصفر یک تعطیلی اجباری که شامل خونه تکونی و رسیدگی به بچه هاست .همیشه این ایام شلوغ مهمونی ها رو از دست میدادیم اونم فقط به خاطر کار مامان بابام مثل همیشه از زیر مهمونی رفتن در رفت و با ما نیومد "مام با اینکه یک روز کامل رو برای ست کردن لباسهای بابا صرف کرده بودیم .از مامان جون خواستیم تو مهمونی با ما باشه .شب خوبی بود با همراه های شادی که در حین رانندگی موسیقی رو همراهی میکردن وجیغها و خنده های بلند سارینا از شادی که قلب مامان را آب میکرد .این روزها زیاد وقت عکس وعکاسی ندارم .این عکس زمستان پارسال سارینا باشه تا با عکسهای بیشتر جبران کنیم . این روزها برایم میخوانی یک خانه داریم مانند گلدان گلهای خانه مامان و بابا من دوست دارم پروانه باشم فرزند خوب این خانه باشم دایم بگردم این جا و آنجا دورو بر آن گلهای زیبا پینوشت ۱:سلام بر محرم السلام و علیک یا ابا عبدالله الحسین سارینا وروجک با دیدن مربی و دوستاش از خوشحالی تو پوست خود نمیگنجید سارینا و دوستای همکلاسیش اردوی پنج شنبه"پارک بعثت ادامه نوشت1:این روزها بیشتر از قبل آشپزی میکنم و به کارهای خونه میرسم .بخوام اعتراف کنم همیشه برای کارها خونه کمکی داشتم و آخرینشون شهناز خانم که چه عرض کنم دست پخت خوشمزه تمام خواسته های غذایی بچه ها رو فراهم میکرد ویواش یواش ما کمتر تو آشپزخونه دیده میشدیم. تا الان که یه مدته سعی میکنم به کارهای خونه و محل کارم با هم برسم .اعتراف میکنم خیلی سخته و کار ساده ای نیست .اما از یک چیز اطمینان کامل دارم اونم این که با آشپزی و کارهای خونه بیشتر میتونم علاقه و عشقم رو به بچه ها و همسری نشون بدم.و مطمینم غذایی که با عشق پخته میشه رضایت همسری و بچه ها رو بیشتر به همراه داره.هر چند همسری همیشه با کار و ساعات کاری ما هیچ مخالفتی نداشته و همیشه از این لحاظ ساپورت شدیم .اما آشپزی و کارها خونه "کارهای بوده که همیشه دوست داشتم با عشق براشون انجام بدم .هوای زیبای پاییزی این روزها بهانه ایست برای بیشتر با عزیزان بودن و در کنارشان لذت بردن . خودت گلی "گل واسه چی عزیزم ادامه نوشت 2:»این روزها در حال تغییرات و تحولات زیادی تو کار بابا هستیم این جابجایی و ساختمان خونه ی جدید و تغییر محل کار مامان نذاشت با برنامه ی مسافرتی بابا جون و مامان جون هماهنگ شیم و الان عزیزان در سفرن .ارزوی سلامتی دارم براشون.مامان جون بابام که سفر مشهد تشریف بردن خیلی اسرار کردن من و سارینا همراشون بریم ولی مامان بدونه همسری نمیخواد هیچ سفری بره تا بعد .اینم از خبر سفر که پرسیده بودین.حتما تو پست بعدی در مورد کار بابا و محل کار جدیدش خواهیم نوشت. دنبال شعر زیبایی در مورد پاییز میگشتم اما هر چه بود .غمگین و افسرده بودونشاننده ی شوق درونم نبود.پاییز را دوست دارم.رنگهای قرمز و نارنجی و زرد برگها, نم نم باران, بادها و نسیم های سرد, دسته های پرندگان مهاجر و ... همه سخت حیرانم میکنند.انگار یک صفحه دیگر از کتاب زندگی ورق میخورد. و چه شگفت انگیز است هیاهوی طبیعت, و صدای رسای هستی که فریاد میزند:برخیز! برخیز! اول کلی خندیدیم بعدم شعر نماز رو که تازه یاد گرفته بود دست و پا شکسته برامون خوند.پنج شنبه من از صبح سالن بودم ظهرم که اومدم با کلی شوق آمادش کردم برای مهد یادم اومد که ممکنه تعطیل باشه با سرویس تماس گرفتم که بله حدسم درست بود .سارینا اول یه ذره دمق شد اما با قول پارک راضیش کرد و برگشتم محل کارم اون روز یکی دوبار تو سالن اومدو رفت. عروسها رو دید میزد نظر میداد یکی دوتاشون رو بیشتر از بفیه دوست داشت و میپسندید هر بارم میگفت: من عروس بشم این جور دلشم کن راستش فکر چند ساعت پرواز اونم من که با فکرش احساس خفگی دارم سخته.و قصدم ندارم بچه ها رو ببرم .سارینا و سهیل پیش خاله ندا میمونن.ماه آینده برای سمینارهای هانری شرکت میکنم .اما الان عاشق یک مسافرت تنهایی با همسریم تاچند روزی به دور از مسویلیتها و کارهای روزمره فکرمون رو آزاد کنیم. خاله ندا و بابا جون زنگ زدن دوست داشتن ساعت سه که میریم مهد سارینا با ما باشن تا به سارینا بیشتر خوش بگذره . موقع
ورود به مهد سارینا از ما جدا شد و تو شلوغی بچه ها وارد سالن شد .بعد از
چند دقیقه تو کلاسش کنار خاله ویدا (معلمش)در حال زبون ریختن بود که پیداش
کردیم .بازم خدا رو شکر یه جورایی خیالم راحت شد که میتونه بمونه و با بچه
ها و معلمش ارتباط برقرار کنه .کلاس سارینا سیزده نفره بود و یازده نفر
دختر و دو پسر "به خاله ویدا میگفتم چه شود این کلاس با دخترا "اونم یازده
تا بعدم همه خندیدیم. روز اول خودم سارینا رو رسوندم یک ساعتیم پیشش موندم .اما از فردا با سرویس میره .اینم گلی که برای خالش (مربیش) میبره.
محوطه ی مهد و محل برگذاری جشن اول مهر میرم مدرسه جیبام پره فندوق و پسته میرم مدرسه بچه ها و جشن مهد اینم از کلاس خانمی و دوستاش
ممنونیم از لطف و احوال پرسی همگی .خوبیم به خوبی شما.امروز هفتم "سوم محرم سومین روزیه که تونستم استراحت کنم و درد گردن و پاهام بهتر شده .سری به آشپزخونه زدم یکی دوروزه آشپزی میکنیم .شیرینی میپزیم بیشتر به بچه ها میرسیم به مدرسه ی سهیل و مهد سارینا سر میزنم و یه سر به وبلاگمون میزنیم که ۳۶ روز از آخرین پستمون گذشته جبران این مدت شروع کردم به نوشتن.راستش این یک ماه گذشته بیشتر در محل کار و رسیدگی به مشتریها بودیم یا بهتر بگم فقط برای خواب به خونه میومدیم و فرداش شش صبح تا شب
"سخت گذشت
ولی یک خوبی داشت اونم این که وقت نشد در موردشون بنویسم و از این کار خوشحالم چون همیشه سعیم این بوده از روزهای شاد و خوش زندگیمون در وبلاگ سارینا بنویسم
.بخصوص که قراره سارینا در آینده این خاطرات رو مرور کنه. ![]()
![]()

این بار رو خیلی دوست داشتم بریم و اگر حال و هوایی عوض نمیشد مامان دپسر باید .......
پس با یه عمل ضربتی دوتا از عروسا رو کنسل کردیم (هرچند عذاب وجدان داشتم)و یک روز رو به خودمون و مهمونی اختصاص دادیم.عکس اون شب سارینام تو ادامه مطلب هست.![]()
![]()


چهار شنبه وقتی وروجک از مهد برگشت .مستقیم اومد محل کارم و فرم رضایت نامه ی اردو رو داد و گفت :مامان امضاش کن
.بعد از مدتها این پنج شنبه سالن نیمه تعطیل بود.البته به خاطر وفات و یک تعطیلی اجباری "با یکی از دوستان هماهنگ کردیم "9 صبح سارینا و دوست عریزمون روخودم با ماشین تا پارک مورد نظر که محل اردو
بود رسوندم .معلم سارینا با دیدنمون خوشحال شد .میگفت خیلی دوست داشته سارینام تو این اردو باشه و به محل اجتماع بچه ها و مربیها راهنمایی شدیم.
.مادرهای دیگر بچه هام بودن. تو این اردو" فرصتی شد تا بیشتر باشون آشنا شیم و در مورد بچه هاو کارهاشون بخصوص بحث گفتاری بچه ها "صحبت کنیم
.مادرها در کنار بچه ها لذت میبردن از طبیعت .الان که نزدیک به دو ماه از شروع مهر میگذره "سارینا و بچه های کلاس با معلمشون خاله ویدا خیلی بیشتر از قبل صمیمی شدن
.تمام مدت مربی سارینا از من میخواست تا سارینا رو تو جمع بچه ها و مربی رها کنم
"نمیدونم یه جورایی حس مالکیت و یا توام با علاقه نسبت به سارینا داشت.اول متعجب شدم ولی بعد با خودم فکر کردم سارینا نیمی از وقت روزانه اش رو با مربیش میگذرونه
واین حس علاقه و کنترل از طرف اون کاملا طبیعیه.از دور کارهای سارینا رو دنبال میکردم .از مربیش حرف شنوی داشت و تو اون جمع14نفره ی کلاسشون از پس کارهاش خوب بر می آومد و یکی از سوگولی های خاله ویدا تو اون جمع بود.باید قبول کنیم که دخملمون بزرگ شده "خانم شده "ملوس شده.تو این چند سال گذشته از تولد سارینا تا همین اواخر تو کارهای خونه و ساریناکمکی داشتم به خاطر کارم. نمیدونم این کار اجباری "منظور آوردن پرستار برای سارینا جنبه ی مثبت یا منفیش چقدر بود اما یک حسن داشت که من اون رو همیشه مثال میزنم و اون اینکه بچه ها (سهیل و سارینا )با این که خیلی کوچیکن ولی مستقل بار اومدن .خوشحالم که برای مهد هیچ مشکلی با دخملم نداشتم . سارینا خیلی سریع تو جمع خودش رو وقف داد .چون بودن بچه هایی که به خاطر وابستگی به خونه و مادر هنوزم مشکل داشتن.![]()

![]()

![]()

![]()
اینجا هنوز کولرها روشنه و ظهرها گرم" ولی پاییز رو میشه حس کرد. شبها هوا بهتره و قبل از شروع بارانهای پاییزی میشه از این فصل لذت برد.پاییز رو دوست دارم. ![]()
روز اول و دوم خودم سارینا رو تا مهد همراهی کردم و روز سوم با سرویس هماهنگ کردیم .اولین باری بود که تنها میرفت اون روز تا عصر نگران بودم .قصد داشتم برگشتن برم دنبالش ولی هربار به خودم میگفتم باید باهاش کنار بیاد و بتونه با سرویسش بیشتر آشنا شه .راننده ی سرویسم که از سفارشای زیاد من متوجه نگرانیم بود .سارینا رو پیش خودش جلو نشنود به من اطمینان کامل داد که مواظبشه.
عصر موقع برگشت سارینا مستقیم اومد تو محل کارم
.تا از کارهاش تو مهد برامون بتعریفه" که با دیدن دمپایی به پاش
مطمین شدم نگرانیم بی دلیل نبوده.بله بین اون همه بچه موقع تحویل سرویس مربیش نتونسته بود کفشای وروجک رو پیدا کنه و با دمپایی تشریف آوردن خونه اونم از نوع پسرونش.
![]()
.وقتیم با خنده ی مشتریها خجالت میکشید
. میگفت اصلا خوشکل نشدید
من از همه خوشکلترم !!
این همه اعتماد به نفس جای تعجب داره!!

![]()
همسری برای یکی دو روز خرید کاری میره تهران "دوریش برام خیلی سخته .خیلی دوست داشتم باهم باشیم.اما کارم و نوبتهای از قبل رزو شده .میدونین همیشه وقتم برای خودم نیست احساس میکنم اینجا زنجیر شدم .اما خوب موفقیت" تلاش و گذشت میخواد که ما فعلا درگیرشیم.بابا جون و مامان جون برنامه ی سفر دارن و بین ترکیه (استامبول)و دوبی دودلن "از من و همسری خواستن تا با هم باشیم تو سفر" برای ترکیه بیشتر مایلم اما تو این فصل برای تفریحات آبیش سرده و برای دبی مامان جون و بابا جون مایل ترند اونم من میدونم چرا؟چون عاشق خریدن
این عکسام داغ داغه الان که سارینا رو رسوندم مهد ازش گرفتم .وقتی رسیدیم بچه ها مشعول خمیر بازی بودن"سارینام که عاشقشه
![]()
![]()

::ادامه مطلب::
سوم مهر سهیل پسرم رو برای روز اول مدرسه همراهی کردم البته فقط تا دم در
چون با سرویس میرفت.سارینا وروجکم تا ظهر خواب تشریف داشتن .با مهد صحبت
کردم عصر ثابت باشه کلاساش و با ساعات کاری ما هماهنگ.
شادی رو تو چهره ش بین عکساش میشه دید .




![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |









